آموزشی

موسیقی چیست

درباره چگونگی و زمان پیدایش موسیقی میان محققان اختلاف وجود دارد، اما به نظر می رسد آدمی قبل از آنکه تکلم و صوت را آموخته باشد، با هنر موسیقی کم و بیش آشنا بود زیرا وزنها و آهنگها و حتی آواهایی که از حنجره اش بر می آمد نخستین گامها در راه پیدایش و ظهور موسیقی بود. ولی باستان‌شناسان و تاریخ‌دانان، مبدا پیدایش ساز‌هایی مثل طبل و نی را به اندوگونس‌ها نسبت داده‌اند. در اینکه نخست وزن وجود داشت و سپس صوت به وجود آمد، تردیدی نیست. در آن زمان اندوگونس‌ها در مناطقی زندگی می‌کردند که درختان نی و میان تهی رشد می‌کرد، در هنگام وزش باد صدایی خوشایند از میان نی‌ها می‌گذشت و این امر توجه آن‌ها را به خود جلب کرد و موجب شد که برای اولین بار ساز نی را به عنوان یک آلت موسیقی مورد استفاده قرار دهند. پس از آن وقتی پرندگانی مانند دارکوب منقار خود را به درخت می‌کوبیدند باعث شد که توجه انسان‌های آن زمان را جلب کند و ساز‌هایی مثل طبل را اختراع کنند. در آن زمان از این ساز‌ها به خصوص ساز‌های کوبه‌ای در زمان شکار و موارد اضطراری استفاده می‌کردند که این ساز ها رفته رفته پیشرفت کردند و نی و دف را با رقص و آواز برای شادی همراه کردند و پس از گذشت ۵۰ الی ۷۰ هزار سال آن موسیقی تبدیل به موسیقی امروزی شد. آلات موسیقی نیز به نوبه خود ابتدا از استخوان و سپس از وسائل زهی مانند روده و تارهای گیاهی و سرانجام از سیم ساخته شد.  برای شناختن ماهیت موسیقی باید یک مبدا و منشائی برای موسیقی وجود داشته باشد. به همین دلیل فیلسوفان و دانشمندان نظریات و فرضیات بسیاری در این زمینه ارائه دادند. افرادی، چون افلاطون، نیچه، هردر، ابن سینا و …. ژان ژاک روسو در سال ۱۷۶۷ و پس از آن دلابور در تالیفات خود موضوع موسیقی را مورد بحث قرار دادند.

ارسطو موسیقی را یکی از شاخه‌های ریاضی می‌دانسته و فیلسوفان اسلامی نیز این نظر را پذیرفته‌اند، همانند ابن سینا که در بخش ریاضی کتاب شفا از موسیقی نام برده‌است ولی از آنجا که همه ویژگی‌های موسیقی مانند ریاضی مسلم و غیرقابل تغییر نیست، بلکه ذوق و قریحهٔ سازنده و نوازنده هم در آن دخالت تام دارد، آن را هنر نیز می‌دانند. در هر صورت موسیقی امروز دانش و هنری گسترده‌است که دارای بخش‌های گوناگون و تخصّصی می‌باشد. صدا در صورتی موسیقی نامیده می‌شود که بتواند پیوند میان اذهان ایجاد کند و مرزی از جنس انتزاع آن را محدود نکند. در ابتدا شاید این سوال یک سوال ساده باشد اما هنگامی که عمیق تر به سوال فکر می کنیم، تمامی جواب هایی که تا امروزه به این سوال داده شده، با چالش روبرو می شود. آیا صرفا هنگامی که می گوییم “صوت وزن دار موسیقی نامیده می شود” برای جواب به این سوال کفایت می کند؟ صوتی وزن دار که دارای ملودی می باشد؟ صوتی وزن دار که علاوه بر ملودی، بین ریتم و نت ها هماهنگی وجود دارد؟ این هماهنگی از چه جنسیست؟

سوالات بالا همگی مانند تکه های پازل بخش کوچکی از تعریف اصلی و اساسی موسیقی می باشند. در واقع شاید بتوان برای پاسخ به سوال “موسیقی چیست” از نگاه تئوریک جواب زیر را گفت: “به ترکیبی از چند صدای موزون که از نظر ریتمیک و ملودیک با یکدیگر هماهنگی دارند و بر اساس یک چهارچوب (هارمونی) با یکدیگر ارتباط دارند، موسیقی نامیده می شود” اما آیا صرفا تکیه بر این جمله، موسیقی را به کامل ترین شکل ممکن تعریف می کند؟ موسیقی برخلاف شاخه هایی از هنر همچون عکاسی، سینما، نقاشی، خطاطی، تئاتر، صنایع دستی و … بصری نبوده و هنری سمعی محسوب می شود. موسیقی مانند دیگر شاخه های هنر باید حرفی برای گفتن داشته باشد. اما با این تفاوت که تاثیرگذاری موسیقی بر روحیات یک انسان همواره بیشتر از دیگر شاخه های هنر بوده و به همین دلیل یکی از احساسی ترین شاخه های هنر محسوب می شود.

بسیاری از بزرگان فلسفه و علم موسیقی را به اشکالی گوناگون تعریف می کنند که خارج از کالبد تئوریک می باشد:

افلاطون: موسیقی یک ناموس اخلاقی است که روح به جهانیان، و بال به تفکر و جهش به تصور، و ربایش به غم و شادی و حیات به همه چیز می‌بخشد.

ارسطو: موسیقی حکمتی است که نفوس بشر از اظهار آن در قالب الفاظ عاجز است بنابراین آن را در قالب اصوات ظاهر می‌سازد.

ابونصر فارابی: موسیقی علم شناسایی الحان است و شامل دو علم است؛ علم موسیقی عملی و علم موسیقی نظری.

ابوعلی سینا: موسیقی علمی است ریاضی که در آن از چگونگی نغمه‌ها از نظر ملایمت و سازگاری، و چگونگی زمان‌های بین نغمه‌ها بحث می‌شود.

افلاطون: موسیقی روح انسان را مناسب و هماهنگ می‌کند و استعداد پذیرش عدالت را در وی برمی‌انگیزد.

بتهوون: موسیقی مظهری است عالی‌تر از هر علم و فلسفه‌ای. موسیقی هنر زبان دل و روح بشر و عالی‌ترین تجلی قریحهٔ انسانی است. آنجا که سخن از گفتن بازمی‌ماند موسیقی آغاز می‌شود.

لئوپددوفن: ریشه موسیقی به عهد کهن ارتباط دارد. در واقع همان روزی که انسان توانست برای نخستین بار خوشی‌ها ورنج‌های خود را با صدا نمایش دهد، مبدأ موسیقی به‌شمار می‌آید.

ابن خردادبه (به نقل از یحیی بن خالد بن برمک): موسیقی آن است که تو را شاد کند و برقصاند و بگریاند و اندوهگین کند و جز آن هر چه باشد رنج و بلاست.

ابن خردادبه: موسیقی ذهن را لطیف و خوی را ملایم و جان را شاد و قلب را دلیر و بخیل را بخشنده می‌کند، آفرین بر خردمندی که موسیقی را پدید آورد.

هگل: آنچه موسیقی متعلق به خود می‌داند همان اعماق زندگانی درون شخص است موسیقی هنر خاص روح است و به‌طور مستقیم به روح خطاب می‌کند.

واگنر: من موسیقی را تنها وسیله لذت گوش به‌شمار نمی‌آورم بلکه آن را محرک قلب و مهیج احساسات می‌دانم. موسیقی عالی‌ترین هنرهاست. موسیقی متعلق به دل است و جایی که دل نیست موسیقی هم وجود ندارد.

نیچه: تمام پدیده‌ها در مقایسه با موسیقی تنها نمادند. زندگی بدون موسیقی اشتباهی بزرگ ‌است.

اصالت یک موسیقی

گذشته از اینکه هر ملتی برای خود “موسیقی سنتی” دارد، یک امضا برای هر قوم وجود دارد که شاخه ای از این موسیقی سنتی را تشکیل میدهد. با توجه به دستگاه و مقامهای موسیقایی هر قومیت میتوان به پیشینه آن ملیت دست پیدا کرد. پس می توان نتیجه گرفت که برای هر ملودی که هارمونی خاصی دارد، پیشینه ای از درد و رنج و شادی و غم یک قشر وجود دارد که با تجربه های خود به خلق این آثار پرداخته اند. بر اساس فرهنگی که در یک جامعه وجود دارد میتوان فهمید که موسیقی قابل قبول برای جامعه چه خواهد بود. جدای از اصالت فرهنگی، برای یک جامعه پذیرفته شدن آن فرهنگ (چه سینه به سینه منتقل شده، چه در اثر یک انقلاب فکری فرهنگی جدید ایجاد شده باشد) در اولویت خواهد بود. لذا مقبولیت فرهنگی و پذیرفتن اصالت فرهنگی یک موسیقی برای جامعه از اهمیت چشمگیری برخوردار است که در پی آن اصالت یک جامعه که فرهنگی را پذیرفته، اصالت اجتماعی را نیز به دنبال خواهد داشت.

 همیشه در تاریخ بحث هایی در این مورد وجود دارد که نوازندگان تا چه حد میتوانند اصالت یک قطعه را حفظ کنند و بر اساس نشانه ها و اختصارات گذاشته شده بر یک موسیقی نوازندگی یک قطعه را بر عهده بگیرند. همانطور که خالقان یک اثر هنری همواره بر این باورند که باید اصالت یک قطعه هنری حفظ شود، نوازندگان دوره بعدی خطی قرمز بر روی یک تابو کشیده و با اضافه و یا کاستن قسمت هایی از آن اثر به نواختن آن میپردازند. پس برای درک این مهم که آیا یک موسیقی در حال نواختن چقدر به اصل خویش نزدیک است، لازم است تا ملودی اولیه در دسترس باشد و بر اساس اینکه آن قطعه در چه دوره ای بوده و در آن دوره از چه هارمونی و یا چه سازی و یا چه “تِم” و “فُرم” استفاده میشده، به آن پرداخته شود. به عقیده کانت، فیلسوف معاصر، موسیقی در لحظه ای جان میگیرد که نواخته شود. به خودی خود وجود ثابت دارد اما موجودیتش ملزم این است که به نوآ درآید. حال با این وصف آیا بداهه نوازی در حین موجودیت بخشیدن یک اثر کاری درست است و یا اشتباه؟ در پاسخ به این سوال، می توان بیان کرد که برای نواختن یک اثر، اصول و پایه و اساس این مهم باید حفظ شود: اعم از ریتم، میزان بندی، گام و یا تسلسل قطعه، تِم، سازبندی و در نهایت فُرم.  بدین شکل میتوان یک قطعه را آنطور که در ابتدا تنظیم شده نواخت.

این فاکتور باید در نظر گرفته شود که نواختن یک آهنگ، به طوری که کاملا برابر اصل باشد در ابتدا نوازنده را با تنظیم کننده اثر آشنا می کند و سلیقه ملودیک و تونیک وی را درک میکند. با فهمیدن این موضوع می توان کم کم بر روی آن اثر بداهه نوازی کرد. زیرا در بداهه نوازی علاوه بر نشان دادن خلاقیت و چیره دستی نوازنده، حکم اصلی آن است که انتخاب ملودی و تکنیک به گونه ای باشد که به پیکره اصلی اثر لطمه وارد نکند. متاسفانه در بسیاری از بداهه نوازی ها بر روی یک اثر ثبت شده این نکته رعایت نمی شود و نوازنده صرفاً با تکیه بر تکنیک و توالی مورد علاقه خود بر روی اثر بداهه نوازی می کند؛ و این نکته که داشتن فرم برای یک اثر هنری از اهمیت بسیاری برخوردار است رعایت نمی شود. همانطور که در بسیاری از قطعات امروزی مشاهده می شود، صرفا برای نشان دادن قدرت مانور نوازنده ها این قاعده زیر پا گذاشته می شود.

با توصیفات بالا، نوازندگان و تنظیم کنندگان نقش بسزایی در نگه داشتن اصول و پایه و اساس هستند. زیرا که پل ارتباطی بین تنظیم کننده و شنوندگان هستند و جانی دوباره به قطعه می بخشند و می توانند یک قطعه را زیبا و یا بی ربط به اصلش اجرا کنند.

از کلاسیک تا مدرنیته

بی شک با پیشرفت علم و تکنولوژی، دسترسی عموم مردم به موسیقی ملل مختلف میسر گشته است. چه بسا در این مسیر، بسیاری از نوازندگان، اساتید و آهنگسازان، می توانند با الهام گرفتن از نواهای مختلف هر ملیت، اثری جدید خلق کنند. این تلفیق نه تنها در موسیقی پاپ امروزی، بلکه در موسیقی سنتی هر کشور نیز رخنه می کند. به همین علت، شناخت موسیقی غربی کمک شایانی به تنظیم کنندگان در سبک های ایرانی مختلف می کند. بسیاری از هنرمندان بزرگ موسیقی اصیل ایرانی همچون شهرام ناظری، کیهان کلهر و نظیر این اساتید با بکارگیری اصول و “گام” های غربی آثار جاودانه و عجیبی را خلق کرده اند؛

دانش علم موسیقی کلاسیک نه تنها لطمه ای به پیکره آثار تلفیقی نمی زند، بلکه کمکیست برای یک تنظیم کننده تا با استفاده از آن و تلفیق چندین دستگاه بتواند احساسات خود را به اشکال مختلف نشان دهد.

واژه های گوشه، ردیف، دستگاه و حتی مُد در موسیقی ایران، واژه هایی تو در تو و مرتبط با یکدیگرند؛ یعنی تعاریف آنان در همدیگر ادغام شده است و تا کلیتی جامع با ارجاع به هرکدام در دست نباشد، تعریف هریک با کاستی مواجه خواهد شد. مبتدیان با مددگیری از جمله و عبارت یا تداعی نغمه‌ای شناخته شده، پی به دستگاه موسیقی می‌برند. اما اهل فن چنین نمی‌کنند. اساتید نیازی به کمک گرفتن از تداعی جمله‌ای ندارند. آنان از درک «حال و هوای خاص» هر دستگاه پی به وجود دستگاه می‌برند. نتیجه می‌گیریم که حداقل در تعریف «احساسی» و خودمانی، کلمه‌ی «دستگاه» با عبارت «حال و هوای خاص» ساده‌تر و مطمئن‌تر و گویاتر است. دستگاه چارچوبی‌ست از موسیقی که مستقل بوده و نیازی به دیگر دستگاه‌ها ندارد و در بیان احساس سراینده و نوازنده اقتدار کافی دارد.

سخن آخر

موسیقی را می توان فرای هنر نامید. زبانی بین المللی بین تمامی موجودات جهان. اما مهم ترین سوالی که ذهن بشریت را درگیر می کند این است که در آینده چه اتفاقی برای موسیقی و صنعتش رخ خواهد داد؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *